آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان
|
رنگين كمون
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی* باقلم نقش حبابی برلب دریا کشید
بی تومجال زندگی نیست بی توبایداز زمین وزمان وهرچه درآن است گریخت وآواره کوچه های سرگردانی شد صدایت راتاطلوع خورشید در تاریکی غم واندوه برجای می گذارم تاآفتاب آمدنت رانظاره گرباشد ودردیده هاجای خورشید چشمان تو بنشیند بهار ازفراسوی چشمت وشکوفه ازنوازش لبخندت می تراود توازکدام قبیله ای که بارش شگرف انوارجمالت برآیینه زمان بهاران را به یادمن آرد امیدلحظه ظهورت را از من دریغ مدار تادردسالهای حقارتم را فراموش کنم
دریافتی از مدیریت وبلاگ (کعبه عشق) زندگي يعني چه؟ يعني آرزو كم داشتن دریافتی ازمدیریت وبلاگ(آرزوهای کاغذی) خسته ام ازاین زندان که نامش زندگیست پس قشنگیهای دنیا دست کیست باختم درعشق اما باختن تقدیر نیست ساختم بادردتنهایی مگر تقدیرچیست بگو براي طپيدن چقدربايد داد؟ براي خوب دويدن چقدربايد داد؟ به بارگاه خدامي برند روح مرا براي دير رسيدن چقدر بايد داد؟ درون گورخودم رابه چشم مي بينم درآرزوي نديدن چقدربايد داد؟ مرا ازاين قفس زندگي رهانكنيد بخاطر نپريدن چقدر بايد داد ميان بودن ورفتن كدام سهم من است براي قرعه كشيدن چقدربايد داد دراين زمانه كه نان آبروي انسانهاست براي قلب خريدن چقدر بايد داد صداي پاي نبودن سكوت قلب من است براي نغمه شيندن چقدربايد داد درون سينه اگر جاي زندگي خاليست بگوبراي طپيدن چقدر بايد صداي سبزحيات را پشت نفسهاي عاطفه ميشنوم وخيالم را درغبار زمان كوچ داده ام وبازوال ماه پشت پنجره هاي خواب لحظه هاراشماره مزنم تاسوختن شمعي رانظاره كنم كاش دركوي تو مهمان ميشدم درگلستان توريحان ميشدم بانگاه پرزعشقت شامگاه واژه وآهنگ باران ميشدم بي قفس پروازمعنايي نداشت درحصارعشق زندان ميشدم كاش دنيا ساحل عشاق بود من به ساحل موج وطوفان ميشدم نه دادازچرخ ونه ازافلاك كردم نه روبرمردم اين خاك كردم غمم را كوه كردم ديده دريا.. زدم غم رابه دريا پاك كردم برایت من دعا کردم....... باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم درکوچه های آبی احساس روییدباحسرت جداکردم ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم کجا،تا کی،برای چه؟ با مهربانی دانه بر میداشت که من بی توتمام هستی ام از بین خواهدرفت یاد من را با عبور خود نخواهی برد یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 10:34 :: نويسنده : ی گ ا ن ه
انگشتانم كه لاي ورق هاي ديوان حافظ ميرود... دست دلم ميلرزد امابه خواجه ميسپارم تا اميد رااز دلم نگيرد... دلم ميخواهدهميشه بگويد... يوسف گمگشته بازآيدبه كنعان.. غم مخور! یه روز یه ترک یکه وتنها ازپس ارتش حکومت مرکزی براومد جونش روگذاشت کف دستش وسرباز راه مشروطیت و آزادی شد یه روز یه رشتیه یه روز یه لره بود از شدت عمل اعتراض می کرد یه روز یه قزوینه بسیار خوبی برای ما بر جا نهاده است یه روز ما همه با هم بودیم.. حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم این از فرهنگ ایرونی به دور است آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان ومتفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه |
|||||||||||||||||
![]() |