آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان
|
رنگين كمون
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی* باقلم نقش حبابی برلب دریا کشید
نامه یک پسر عاشق به دختر مورد علاقه اش، لطفا تا آخرشو بخوانید تا متوجه عشق پسر به دختر مورد علاقه اش شوید همچون عمرگلهای بهاركوتاه بود اما هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این وضع وبازهم مطمئن باش و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر بنابراین ازتومیخواهم كه كه دارای كمترین و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه ونمیتوانم قانع شوم كه از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!!!
ديدي اي دل عاقبت زخمت زدند؟ زندگی میکنم ... که بهترین های دیگررابرایم میسازد
دلمرده ام ،ازاین همه آزارخسته ام ازغم که گشته روی من آوارخسته ام ازروزها که بی توچوشب تاروتیره است ازشب که می دهد به من آزار خسته ام از زندگی سرد و عذاب آور خودم از این دل شکسته تب دار خسته ام ای تکیه گاه این دل برخون نشسته ام دیگرزتکیه بر درودیوار خسته ام بی تو تمام زندگیم هیچ وپوچ شد سخت است بی توبودن ودشوارخسته ام این زخم تا ابد به دلم رخنه می کند در آرزوی مرگم وبسیار خسته ام کاش میشد با توبودن را نوشت تاکه زیبا را کشم برهرچه زشت کاش میشد روی این رنگین کمان مینوشتم تا ابد بامن بمان... هرکی اومد پیش من یه ذره جاتونگرفت.... هیچ ادایی جای اون نازواداتو نگرفت.... پیش هرنقاشی رفتم تو رونقاشی کنه روی هربومی زدم رنگ چشاتونگرفت... ای کاش که از حال من خبرت بود ای کاش دمی ازسرکویم گذرت بود من مرغ اسیرم که ندارم پر پرواز ای کاش که کاشانه ی من زیرپرت بود... سه شنبه 7 تير 1391برچسب:, :: 7:18 :: نويسنده : ی گ ا ن ه
منم سرگشته ی حیرانت ای دوست
کنم یکبار جان قربانت ای دوست ولی تا ساز شوق وصل کویت دهم سر بر سر پیمانت ای دوست دلی دارم در آتش خانه کرده میان شعله ها کاشانه کرده دلی دارم که از شوق وصالت وجودم را زغم ویرانه کرده من آن آواره بشکسته حالم ز هجرانت بتا رو بر زوالم من آن مرغ سرگردان وتنها پریشان گشته شد یکباره حالم سحرسر بر سر سجاده کردم دعای برآن دل داده کردم زحسرت ساغر چشمانم ای دوست لبالب یکسره از باده کردم دلا تا کی اسیر یاد یاری ز هجر یار تا کی داغ داری بگو تا کی ز شوق روی لیلی تو مجنون پریشان روزگاری پریشانم پریشان روزگارم من آن سرگشته هجر نگارم کنون امید با امید وصلت درون سینه آسایش ندارم ز هجرت روز وشب فریاد دارم ز دیدارت دلی ناشاد دارم درون کوهسار سینه ی خود هزاران کشته چون فرهاد دارم چرا ای نازنینم بی وفایی دما دم با دل من در جفایی چرا آشفته کردی روزگارم عزیزم دارد این دل هم خدایی ![]() وقتی که دلتنگ می شم همراه تنهایی میرم داغ دلم تازه می شه زمزمه های خوندنم وسوسه های موندنم باتوهم اندازه می شه قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم دارم باکی حرف میزنم نمی دونم نمی دونم این روزا دنیا واسه من ازخونمون کوچیک تره کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم می شه کوچه ها نارفیق شدن حالا که می خوام شب وروز به همدیگه دروغ بگن ساعتا هم دقیق شدن |
|||||||||||||||||
![]() |