آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان
|
رنگين كمون
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی* باقلم نقش حبابی برلب دریا کشید
شنبه 27 اسفند 1390برچسب:, :: 16:40 :: نويسنده : ی گ ا ن ه
حالم بد نیست غم کم می خورم کم که نه!هرروزکم کم می خورم قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
خدایا کفر نمی گویم
پنج شنبه 25 اسفند 1390برچسب:, :: 8:59 :: نويسنده : ی گ ا ن ه
شب است ومن کناره پنجره خیالم نشسته ام. میخاهم ستاره های دلم رابشمارم. امانه انگارآسمان دلم دیگرصاف نیست. دلم تنگ است انگارگمشده ای دارم یک گمشده ای همیشگی ماندگار به خودمی نگرم دستهایم بوی خستگی می دهند بوی تنهایی بوی کویر. ودیدگانم خالی ازقطرات باران خورده است. می روم کنارحوض دلم ودست می برم ویک مشت نور را روی صورتم می پاشم قطرات نور ازلابه لای انگشتانم به بیرون می چکد وشیشه شفاف دلم موج برمی دارد وشیطان رویش رابه من می کند ومی گویدتوتب داری هذیان می گویی. جوابش می دهم می دانم بایدروزی پنج باراشک بریزم هرشش ساعت یکبارعاشق شوم. می آیم داخل اتاق وجودم سجاده آسمان راپهن میکنم. دستهایم رابه خالق نشان می دهم وبه او می گویم که خالی است خشک وکویری. نهال سبزی درخیال دستهایم جوانه می زند بوی یاس می دهدبوی معراج بوی خدا وهمه جابوی عطرگل محمدی پخش می شود وحالامن می مانم ویک حس جاویدان بازهم دلم برای خداتنگ شده است چهار شنبه 24 اسفند 1390برچسب:, :: 22:21 :: نويسنده : ی گ ا ن ه
خبربـه دورتـرین نقطه جـهان برسد نخواست او به من خسته بی گمــان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد ؟ چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برســــــــد ؟ رها کنی برود از دلت جـــــــدا باشـــــد به آنکه دوست ترش داشته به آن برســـــد رهــا کنی بروند تا دو پـــــرنده شوند خبـــــــر به دورترین نقطه جهان برســــد گلایــــه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبــــادا به گوششان برسد ؟ خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مبادا به او که عاشـــــق او بودم زیان برســـد خدا کند که فقط آن زمـــــــان برســد...!!!
به استعداد خودت ايمان داشته باش همانطور كه به خدا ايمان داري روح تو پارهاي از آن «واحد» بزرگ است نيروهايي كه در تو هست مانند درياي وسيعي عميق و بيپايان است. روحت را در ميان سكوت، در جزائر الماس گردش بده آن جزائر را كشف كن و از آنها استفاده كن. اما براي اينكه تسليم بادها نشوي سكان اراده را به كار انداز اگر به آفريننده و به خودت ايمان داشته باشي هيچكس نميتواند به نيروهاي تو حدودي قائل شود بزرگترين پيروزيها به تو تعلق ميگيرد چهار شنبه 24 اسفند 1390برچسب:, :: 11:2 :: نويسنده : ی گ ا ن ه
من ثریا وار ، می بارم و می شویم هراست را از چه تو اینگونه بی تابی ؟ از چه رو اینگونه می ترسی ؟ تا وقتی مرا داری . . . هراس از چه ؟ هراس از که ؟ من که ویران می کنم هر چه تو را آزرده . . . من که آتش می زنم هر چه تو را ترسانده . . . و عشق من برای تو چه بی پایان تلاشم برای راندنت از دل چه نافرجام و روح تو چه ارزان است در دست رقیب من !! و من نالان و سرگردان و من آواره و حیران نگاهم منجمد سوی دو چشم توست . . . دو چشم تیره ات را می پرستم من ، عزیز من ! مرا بشنو !! صدایم سوز غم دارد . . . صدایم ساز می سازد ولی ناکوک ! صدایت عشق می ریزد ولی مشکوک ! از چه تو اینگونه بی تابی ؟ از چه رو اینگونه می ترسی ؟!! |
|||||||||||||||||
![]() |